آویناآوینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 4 روز سن داره

❀ღآویناღ❀

چای آلبالو

از روزی که به خونه عزیزجون رفتم یکی از برنامه های هر روزمون، درست کردن چای آلبالو یه. من خیلی در همه مراحلش کمک میکنم ولی خودم نمیخورم آخه ترشه و من چای شیرین با قند فراوان دوست دارم برای تهیه چای آلبالو بعداز ظهر که هوا سردتر شده یه سطل برمی دارم و میرم پای درخت و آلبالوها رو میچینم حالا نوبت شستن اونهاست البته من خودمو با آلبالوها میشویم ببین چه تمیز کار میکنم هر کدوم که قشنگتره خودم میخورم مامانم میگه : دختر! آخه چرا هرچی آلبالوی نارس هست رو میچینی؟ من: زیرا قشنگتره و دستم بهشون میرسه بعد از شستن اونا رو میدم عزیزجون و عزیز برام چای درست میکنه اینم چایی مامانی. بفرمایید و این کار هر روز ادامه دا...
24 خرداد 1392

قالی شویی

عزیز جونم یکی از فرش ها رو عید برای شستن به قالی شویی نفرستاده و گذاشته بعد از تعطیلی مدارس این کار رو بکنه، چون دختر خاله "آتوسا" روزایی که مامانش میره مدرسه، میاد پیش عزیز جون و عزیز رو اون فرش پوشکشو عوض میکنه. حالا عزیز تصمیم گرفته با کمک مامانم "قالی شویی" کنند و منم خوشحال تر از همه در صحنه حاضرم. وای که چه کیفی داشت یه شلنگ مال من بود و خودمو و مامان و عزیز رو خیس خیس کردم. تجربه خوبی بود تجربه ای که شاید دیگه گیرم نیاد     ...
23 خرداد 1392

توت خوری

صبح روز دوم ورودمون به نیشابور با خاله مریم و دایی حسن رفتیم توت خوری. جاتون خالی هوا عالی عالی توتها درشت و آبدار، تازه بعد از توت خوری همونجا صبحونه هم خوردیم. منم تا بحال اینقدر در خوردن زیاده روی نکرده بودم ولی بعد مامانم تا شب بهم غذای چرب نداد  بدتر اینکه بهم شیرم نداد. بزرگترا چادر میگرفتند و بابای فرزین که بالای درخت بود درخت رو تکون میداد منم زیر چادر راه میرفتم دایی حسن منو برد بالای درخت و منم چند تا توت خوشمزه از بالای درخت خوردم ...
22 خرداد 1392

در راه نیشابور

پانزدهم خرداد به سمت نیشابور حرکت کردیم از اونجاییکه من خیلی شیطونم و جهت کاهش مردم آزاری بنده، همیشه با قطار اونم یه کوپه دربست از طبس به نیشابور میریم. همه فکر میکنند مگه من چکار میکنم که باید کوپه دربست بگیریم. من فقط باید تموم قسمتای کوپه رو بررسی کنم از تختا برم بالا، برم زیر تخت، از همه بطری های آب بخورم، غذامو بریزم رو زمین، کفشای همه رو با پام اندازه کنم، جیغ بکشم و ....     این شش ساعت برای مامانم مثل یه روز کامل میگذره تازه من 2 ساعتشم خوابم   ...
21 خرداد 1392

موش یا سنجاب

ما که نفهمیدیم اینا موشند یا سنجاب. مامانی میگه موشند ولی عمو جعفر میگه بچه سنجابند و هنوز دمشون در نیومده ولی بهر حال یه سرگرمی خوب برای من هستند مخصوصا زمانی که بقیه از دست من خسته میشن و میخوان حواس منو پرت کنند. فکر کردید من نمیدونم- ای باباااااااااااااااااااااااا -من خودم دلم میخواد با اونا سرگرم شم تازه یه روز عمومحمد میخواست اونارو بذاره روی پای من ولی من اجازه ندادم ولی با دست نازشون کردم به خاطر حرکت سریع این موجودات کذایی عکسامون تار شد تو عکس دو تا چشم کنار دست من میبینید چشمای پسرعمه منه، سه ماه از من بزرگتره ...
21 خرداد 1392

عقدکنون دخترعمه

سلام. و اما مسافرت.....    11 خرداد به طبس رفتیم. نمیتونم بگم جاتون خالی بود چون آنچنان هوا داغ و آتیشی بود که هر جنبنده ای آرزوی قطب شمال میکرد. دوازدهم عقدکنون دخترعمه فاطمه بود خیلی به من خوش گذشت اینجا دیگه باید بگم جاتون خالی بود. من کلی رقصیدم ولی نوبت به مامانی که رسید مثل کنه بهش چسبیدم تا نتونه هیچ کاری کنه آخه ترسیدم مامانمو چشم بزنند   ...
20 خرداد 1392

هندونه خوری

طی یه مراسم هندوانه خوری، کلیه لوازم خونمون باید شسته بشه. اولش بابام از اینکه من قاچهای هندونه رو با ولع بسیار میخوردم ذوق کرده بود و تندتند به من هندونه میداد، باهام بپربپر بازی میکرد و ازم عکس میگرفت. مامانم هم برای یه کاری رفته بود بیرون. بیچاره وقتی وارد خونه شد نزدیک بود سکته بزنه من و بابام هم تندتند همه چیزو جمع و جور کردیم اما چه فایده!!!!! عکس از خرابکاریهام ندارم البته بهتر که ندارم وگرنه مامانم میذاشت تو سایتم انوقت ابروم میرفت ...
7 خرداد 1392

عشق آوینا:استخر توپ

عشق آوینا اینه که بره داخل استخر توپ، ابتدا کنار دیواره استخر قدم میزنه و توپهای افتاده رو جمع میکنه (توپ جمع کن خوبیه) بعد لبه استخر میشینه و میپره توش. همونجا زیر توپها بی حرکت میمونه تا درش بیاری اصلا تلاشی برای برخاستن نمیکنه.بعد هم که از این قسمت بازی خسته شد توپها رو به سمت بقیه پرتاب میکنه البته این مورد رو باباش بهش یاد میده. چون حاضر نیست داخل استخر راه بره یه توپو بهش نشون میدیم بعد میندازیمش اونور که بره بیاردش اونم سعی خودشو میکنه ولی غالبا با زیرکی بسیار حواس ما رو پرت میکنه و میره سراغ یه بازی دیگه با توپها. اگه دقت کنید دو تا چشم میبینید که داره از وسط توپها نگاهتون میکنه البته بخاطر شدت خنده چشماش ...
5 خرداد 1392

دریاچه منطقه 22

جمعه قبل به دیدن دریاچه جدیدی که در منطقه 22 ساختند رفتیم. هنوز تکمیل نبود از محل پارک ماشین تا دریاچه باید مسافت زیادی رو تو جاده خاکی بری بعد هم که میرسی دو سه تا انتظامات وایستادند که نمیذارن بهش نزدیک بشی بنابراین باید از دور یه حوض آب رو تماشا کنی و برگردی. خیلی ها زیرانداز اورده بودند ولی چه فایده مکانی برای نشستن نبود. من یواشکی چند تا سنگ تو آب انداختم ولی انتظامات جلوی منو گرفتند.آخه چرا با احساسات یه بچه بازی می کنید چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟     ...
4 خرداد 1392