آویناآوینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

❀ღآویناღ❀

جون جونی یک ساله شد

       فووووووووت …. فوووووووت ….. فووووووووت … فوووووووت …. بیا شعما رو فوت کن !!! تولدت مبارک !!! امروز با شکوهترین روز هستی ست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی تولدت مبارک   شب تولدت برات جشن بزرگی نگرفتیم اخه صورتت بخاطر نیش پشه ها داغونه قرار شد هفته دیگه که خوشگل شدی جشن بگیریم و اما جشن کوچیک خودمون..... دایی حسین که تازه یه ماهه رفته سربازی مرخصی گرفته و اومده خونمون . ...
25 شهريور 1391

دومین و سومین مروارید

سلام . ما از 28 مرداد تا 12 شهریور مسافرت بودیم بعد هم که برگشتیم تا دیروز مهمون داشتیم و من نتونستم به وبلاگ دخملم سر بزنم. از تموم دوستانی که تولد دخملم یادشون بود و یادگاری نوشتند تشکر میکنم. روز اول شهریور دومین و هشتم شهریور سومین مرواریدهای خانومی دراومدند. حالا مشکل تمیز کردنشونه چون آوینا اصلا اجازه نمیده تمیزشون کنم. از روزی که از مسافرت برگشتیم دخملم مریضه. اولش که زمان برگشتمون پشه ها به ما حمله کردند و دخترمو کبابش کردند بعد هم روزی که رسیدیم اسهال و استفراغ شد و حالا هم از 5 روز پیش سرماخورده. کاشکی زودتر خوب بشه خیلی لاغر شده هیچی نمیخوره. ...
25 شهريور 1391

اولین مروارید

بالاخره اولین مروارید آوینا جون دراومد. بیستم ماه بود که زمان بازی با وروجک متوجه یه نقطه سفید روی لثه اش شدم. به زور خنده و بازی، خانم دهانش رو باز کرد و منم سریع به بازرسی لثش پرداختم. آره یه مروارید سفید و نازنازی داره خودشو نشون میده. سریع به باباییش زنگ زدم و با هیجان موضوع رو گفتم. الان که دارم این مطلبو مینویسم نیش دندونش دراومده منتها هر کار کردم نتونستم عکس بگیرم. دخترم بی اشتها شده و غذاشو خوب نمیخوره یکسره دستش داخل دهانشه و به لثه هاش میکشه.الهی مامانی فداتتتتتتتتتتتتت   ...
26 مرداد 1391

11 ماهگی آوینا

آوینا جونم داره دندون در میاره و خیلی کلافه ست. این روزها باباییش که از سر کار برمیگرده خانمی رو میبره بیرون، کفش پاش میکنه و میذاره رو زمین خودش راه بره، اونم مثل کسی که آزاد شده نمیدونه کدوم طرفی بدود بابایی بنده خدا هم که روزه ست یه یک ساعتی دنبال این دختره میدود. وقتی پای این دختر به رو زمین میرسه به سمتی میره که ما نباشیم یا میخواد لاستیک ماشینها رو بخوره یا چیزهایی که رو زمین اوفتاده رو برداره و بخوره. اصلا هم حواسش نیست جلوش چاله س یا دره یا پله س یا دیواره. خلاصه وقتی بابایی و دخمل از گردش برمیگردن بابایی هلاک شده و دیگه نای راه رفتن نداره. وقتی به آوینا میگیم بریم "دردر" سریع میره پشت در خونه و میگه "دردر" وقتی به آوینا میگی...
26 مرداد 1391

سفر به شمال همراه عزیز و بابابزرگ

آخر هفته قبل همراه مامان و بابا و برادرم رفتیم شمال. هوا یه خورده ابری بود ولی مطبوع مطبوع. آوینا حسابی شیطونی کرد و عزیز و بابابزرگشو خسته کرد. همراه بابابزرگش کلی آبتنی و پیاده روی کرد. سفر با مامان و بابام خیلی خوب بود چون تمام مدت اونها مواظب آوینا بودند و من و باباش نفسی تازه کردیم.    اینجا ساحل رامسره آوینا در حال آبتنی با بابابزرگ مهربون اینجا هم تلکابین رامسره. اون بالاها یعنی بام رامسر اینجا هم کتالم، بالای کوه وسط باغ پرتقال است آوینا با یک سیب درگیره میخواد درسته دهنش کنه دخترم سه ماه پیش در همین جا یه عکس مشابه داره اون موقع تازه چه...
12 مرداد 1391

اولین رمضان آوینا

سحر یواشکی بیدار میشیم و لامپها رو روشن نمیکنیم که مبادا آوینا بیدار شه. بنده خدا باباییش نمیفهمه چی میخوره. دوستان خوبم در این ماه مبارک ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید     سحر هنگامه راز و نياز است  سحر ميخانه دلدار باز است سحر جود و كرم بسيار دارد سحر بوي خوش دلدار دارد سحر مهماني خاص الهي است   سحر وقت گذار از روسياهي است سحر آمد دلم فرياد دارد كريمي كو كه ما را ياد آرد كريمي كو كه دست ما بگيرد گدا را با همه جرمش پذيرد كريمي كو كه گردد ميزبانم   كه من مرغ شب بي آشيانم كريمي غير تو يا رب نباشد به جز نام توأم بر لب نباشد بزرگي كن كرم بنما به حالم   ببين ...
12 مرداد 1391

تولد 10 ماهگی

به همین زودی یک ماه دیگه هم گذشت و آوینا ده ماهه شد. شب تولدش رفتیم مغازه اسباب بازی فروشی و براش یه موتور  و یه کامیون کوچک خریدیم. موتورش ملودی داره و چراغ جلوش روشن میشه و برای آوینا خیلی جذابه، از زمانی که رسیدیم خونه، آوینا دستش روی کلیدهای بوق و ملودی بود. باباش میگه باید باتری هاشو برداریم وگرنه سردرد میگیریم. کامیونشو خیلی دوست داره یکسره در حال حمل و نقله. مرتب وسایلشو میذاره داخل و برمیداره. یه نخ هم داره که با اون کامیونشو میکشه و راه میبره. چون در راه رفتن دخملم پیشرفت کرده یه جفت کفش خریدیم ولی بهش عادت نداره نمیتونه تعادلشو حفظ کنه ولی به هر حال باید کم کم تمرین کنه. الهی مامانی فداتتتتتتتتت...
24 تير 1391